زبانحال حضرت رقیه سلام الله علیها با سر مطهر پدر
کمی دلتنگم و دارم کمی با تو سخن بابا بـبخـشم نیست در پـایم تـوان پا شدن بابا نه مانده نا برای من نه نائی در نوای تو کتک ها خوردهام بیحد نمانده جان به تن بابا گلایه دارم از زجر و گلایه دارم از خولی مرا زد پیش تو بابا تو را زد پیش من بابا سحر در خواب خود دیدم برایم چادر آوردی به جایش هدیه کردم من به تو یک پیرهن بابا نمیخواهم کفن اصلأ چرا که دیشب از عمه شنـیـدم بـوریا آخـر برایت شد کـفـن بابا |